این اولین رمان آقای ایان رید  هست که با مضمون فلفی ،روانشناختی و با ترجمه آقای کوروش سلیم زاده از انتشارات نشر چشمه وارد بازار شده است.

در مورد نویسنده:ایان رید نویسنده­ کانادایی و متولد سال 1980 است که پیش از «تو این فکرم که تمومش کنم» دو کتاب غیرداستانی منتشر کرده که هر دو حاصل خاطراتش از زندگی در مزرعه و مناطق دورافتاده­ روستایی کانادا هستند.

اولین مجموعه خاطراتش با عنوانِ «انتخاب یک پرنده»: یک سال از زندگی جوان بیست و چندساله­ تحصیلکرده و دست­‌کم گرفته شده­‌ای که به خانه­ پدری برمی­‌گردد که در سال 2010 منتشر شد.

سه سال بعد دومین کتاب خاطراتش با نامِ «حقیقت درباره­ شانس»: چیزهای که از سفر با مادربزرگم آموختم به چاپ رسید.

انتشارات معتبر سامون و شوستر این رمان را در 2016 منتشر کرد و کمپانی نتفلیکس در سال 2020با اقتباس از آن فیلمی به کارگردانی چارلی کافمن با بازی جسی باکلی و جس پلمنز ساخت.

رمان بعدی ایان رید با عنوان «دشمن» در سال 2018 منتشر و حقوق سینمایی آن هم بلافاصله به کمپانی آنانیموس کانتنت فروخته شد. هر دو رمان رید تریلرهای روانشناسانه با درون­مایه­‌های ترسناکند.

در مورد رمان :بررسی یک رابطه دختر و پسری است که دختر قصد پایان ماجرای دوست  را دارد ولی در آخر داستان این پسر هست که رابطه را به پایان می رساند . نثر داستان بسیار پرکشش بود بطوریکه  وقتی این کتاب را در دست گرفتم قارد به رها کردن ان نبودم و خیلی مشتاق بودم که ببینم ارتباط این دو نفر چه میشود .

بسیار صحنه سازیها دقیق و با جزییات به تصویر کشیده شده بود ، داستان معاگونه و سرشار از هیجان بود ،شخصیتها هر کدام  ذهن ادم را در گیر میکردند از خود جسی،جیک ،پدر و مادر جیک ،محل زندکی جیک،گارسن های رستوران همه عجیب و پیچیده بودند و مهمتر از همه این بود که پایان انطور که  خواننده حس میکرد پیش نمیرفت .

در مورد تنهایی ادمه و اینکه خود تنهایی نیز میتواند مخرب باشد .

جملات قابل تامل زیادی در متن وجود داشت که تعدادی از انها را  مینویسم

چطور میشود که بوی خطر را احساس کنیم ؟کدانم نشانه ها در مورد خطراتی که سر راهمان قرار میگیرد هشدار میدهند ،غریزه همیشه پیش از عقل و منطق نهیبمان میزند .ص 25

ص 36 .فکر میکنم بخش عمده ای از شناخت ما از دیگران نه بر اساس گفته های شان که بر اساس مشاهده ی خودمان اسه .مردم هرچه دلشان خواست میتوانند به ما بگوییند. جیک یک بار گفت هر وقت کسی میگوید از دیدارتان خوشوقتم تقریبن می توانید مطمین باشد فکرش جای دیگری است .مثلا ظاهرتان را قضاوت می کنند .احساس خوشوقتی هرگز آن چیزی نیست که درآن لحظه احساس یا به اش فکر میکنند،صرفا چیزی است که به زبان میآورند و ما هم گوش میدهیم .

  بیشتر رابطه هایم همچون شیری که تاریخ مصرفش سر رسیده باشد ،در گذر زمان به پایان محتوم شان میرسیدند،به نقطه ایکه بعد ازان شروع میکند به ترشیدن .ص40

ص 46:داستانت را تعریف کن .تقریبا همه ی خاطرات ما شبیه داستانهایی اند که به شدت ویرایش شده اند .

ص50:یه چیزهایی تو زندگی درمان قطعی تنهایی وروزهای بارونی اند مثل معماها ،اما متاسفانه تعداشون کمه . هر کدوم از ما باید دنبال حل معمای خودش باشه

ص 48 :معنای وجود من در پرسشی است که زندگی برایم مطرح کرده است یا برعکس من خود پرسشی هستم که برای دنیا مطرح شده ام و باید پاسخم را با جهان در میان بگذارم .در غیر اینصورت به پاسخ دنیا وابسته خواهم بود.

ص49:گفت عاشق معماست و رانندگی و مسیریابی با غریبه ها براش یه جور استعاره از خود زندگیه . برای همین به مرور ب ش علاقمند شده . یه جورهایی من رو یاد گربه چشایر تو آلیس سرزمین عجایب می انداخت ،با این تفاوت که نسخه خجالتی اون گربه بود.

ص49:اگر به راستی به دنبال شناخت خودامن هستیم چاره ای نداریم جز اینکه از خودمان آغاز کنیم و اولین قدم برای دست یافتن به این منظور پرسش از خود است .

ص 54:هر بار که خاطره ای تداعی میشه ،تغییر میکنه چون یک امر مطلق نیست . داستانهایی که بر اساس واقعیتند ،معمولا با تخیل نقاط مشترک بیشتری دارند تا با واقعیت . داستانه ها  و خاطرات یادآوری و بازگو میشند و هر کدام نوعی از روایتند . داستانها بهترین راه یادگیریند . ما به واسطه داستانها بهتر همدیگرو می شناسیم . در حالی که واقعیت تنها یک بار اتفاق می افتد.

ص 54:منظورم تمام داستانها ساختگی اند .حتی داستانهای واقعی

ص 55 :همین دیگه .همیشه یه قسمتی زا خاطره،داستان  یا رویداد هست که فراموش میشه .حالا هر قدر هم استثنایی وخاص باشه . هیچ کاریش هم نمیشه کرد .

ص 60 :ارزش چیزهایی که با بالارفتن سن بدستشون میاریم خیلی بیشتر از شادابی جسم مونه که از دستش می دیم .به نظر من که می ارزه .

ص60 :گاهی آرزوی چند تار موی سفید روی سرم دارم با کمی چین و چروک صورت ،خط خنده. فکر کنم بیش تر از هر چیزی دوست دارم خودم باشم .

منظورت چیه ؟

میخوام خودم رو بهتر بشناسم و بدونم بقیه من رو چه جور آدمی میبینند ..دوست دارم از اون چه هستم راضی باشم ،اینکه چطوری به اون جا می رسم ،اون قدر ها مهم نیست . خب؟مهم اون هدفیه که می شه براش تا یه سال دیگه صبر کرد.این موضوع کمی نیست .

گمونم برای همینه خیلی ها عجولانه ازدواج میکنند و با وجو سن کم شون به روابط تحقیر آمیزی تن میدند چون نمیخوان تنها باشند .

ص61:چرا باید روال عادی زندگی مان  را،که به آن عادت کرده ایم ،بهم بزنیم .چرا باید فرصت دوستی ها و اشنایی های تازه را به خاطر یک رابطه از دست بدهیم ؟قبول دارم ازدواج هم خوبی های خودش را دارد،اما آیا واقعن از تجرد بهتر است ؟وقتی مجردم به این فکر میکنم که حضور فرد دیگری تا چه اندازه می تواند باعث بهبود کیفیت زندگیم شود و بیش تر خوشحالم کند .

گاهی همین رفتارهای کوچک تاثیر عمیقی بر سرنوشت ما و اطرافیان مان میگذارد .کا رابه هم نزدیکتر می کنند. نباید اهیمیتشان را دست کم گرفت .سرنوشت خیلی چیزها به همین حرکتهعای کوچک بستگی دارد . از این جهت بی شباهت به مذهب و خدا نیست . ما به ساختارهایی باور داریم تا به درک بهتری از زندگی برسیم .نه تنها درک بهتر ،بلکه همچون نقشه ای برای رسیدن به آرامش ..این تصور که سعادت ما در این است که تا پایان عمر تنها در کنار یک نفر باقی بمانیم ،نه یک حقیقت ازلی و ابدی بلکه باوری است که دوست داریم حقیقت داشته باشد.

ص 69 :گاهی بدون هیچ دلیل خاصی احساس غم شدیدی به م دست میده .

ص 69 :خب هیچ وقت از مرگ نمیترسیدم اما همیشه نگران از دست دادن یکی از اعضای خانواده ام بودم .

ص 70:افسردگی یه بیماریه جدیه .قوای فیزیکی رو تحلیل میبره و با درد توامه . نمیتونی تصمیمی بگیری به ش غلبه کنی ،درست همانطور که نمیتونی تصمیم بگیری به سرطان غلبه کنی .غم واندوه خصلت طبیعی انسانیه ،درست مثل شادی .هیچ کس تا حالا ادعا نکرده شادی یه بیماریه .اندوه و شادی دو روی یه سکه ند و به همدیگه نیاز دارند . منظور اینه که وجود هر کدوم به اون یکی وابسته ست .

ص70 :

چندان مطمین نیستم . به نظرم امروزه امکان بیشتری برای ابراز اندوه و احساس کمبود وجود داره .از طرفی فشار زیادی برای همیشه شادبودن هست که در عمل غیرممکنه .

ص71:ارزشهای دوران مدرن  از درون تهی شده اند و اخلاقیات دچار دگردیسی شده .آیا دچار فقدان شفقت و علاقه نسبت به دیگران نشده ایم .؟اینه همه به هم مربوطند .اصلن چطور میخوابم بدون ارتباط با چیزی بزرگتر از زندگی خودمون ،به احساس رضایت و هدفمندی برسیم ،هرچی بیشتر به ش فکر میکنم ،بیشتر به این نتیجه میرسم که تا حد زیادی شادکامی و کامیابی مون در گرو حضور دیگرانه ،حتی اگر یه نفر باشه . همونطور که اندوه محتاج شادکامیه و برعکس .تنهایی هم ...

ص 72 :هر قدر بیشتر به خودمون تلقین کنیم که باید همیشه و در همه حابپل شاد باشیم و شادی تنها هدف زندگی هست ،وضعمون خرابتر میشه .

ص74 :رابطه وقتی واقعی میشه که پای چیزهای مهمی در میون باشه . چیزی که نشه به این سادگی ازش گذشت .

ص 76 :فکر میکنم بیش ترین انتظارم از شریک زندگیم این است که من ار همانطور که هستم بشناسد . بهتر از هرکس دیگری و حتی بهتر از خودم . اصلن مگر برای همین نیست که به یکدیگر متعهد میشویم ؟گمان نمیکنم تنها به خاطر سکس باشد .اگر فقط به خاطر سکس بود ،به ازدواج با یک نفر اکتفا نمیکردیم و مدام دنبال یارهای جدی میگشتیم . ما به دلایل گوناگون به یکدیگر متعهد میشویم ،این را میدانم .اما هر چه بیشتر به ان فکر میکنم ،بیشتر به این نتیجه میرسم که در روابط طولانی مدت اصل بر شناخت دوزپطرف هست . دوست دارم شریک زندگی ام کسی باشد که مجبور نباشم به خاطر خوشآمدش بخشی از شخصیتم را پنهان کنم . دوست دارم کسی باشد که بتواند دریچه ای به ذهنیات و رویاهایم بگشاید . خیلی کنجکاوم بدانم دیدن رویاها و آرزوهای دیگران چه  احساسی دارد . تکیه دادن به دیگری و در عین حال تکیه گاه او بودن . نه صرفاٌ ارتباطی بیولوژیک مثل ارتباط والدین و فرزندان ،بلکه رابطه ای که بر اساس انتخاب شکل می گیرد ،رابطه ای به مراتب عمیق تر و دست نیافتنی تر از رابطه ای  که تنها بر اساس بیولوژی و ژن های مشترک بنا شده باشد .

این نظر من است .شاید همین معیار درستی برای سنجش واقعی بودن یک رابطه باشد ،وقتی کسی که تا پیش از این برای مان غریبه ی بیش نبوده حالا به چنان درک و شناختی از ما رسیده که تا پیش از این غیر ممکن می نمود .

ص 77:اما آیا در تنهایی ،هنگامی که با کسی در رابطه نیستسم تا با حضور و قضاوت های شان تضعیف مان کنند ،بیش تر از هر زمان دریگری به خود حقیقثی مان نزدیک نیستیم :ما با دیگران ،دوستان و اعضای خانواده رابطی داریم که بسیار هم بجاست .اما آیا این روابط ناتوان از آن پیوندی هستند که تنها عشق قادر به بر قراری اش هست . البته همیشه امکان داشتن رابطه های کوتاه مدت وجود دارد .اما فقط در تنهایی است که میتوانیم روی خودماتن تمرکز کنیم . و به شناخت بهتری از خودمان برسیم .

 

ص77:باز هم هستند کسانی معتقد ازدواج و زندگی مشترک وضعیت طبیع ی انسان است . بیشتر مردم میل به ازدواج دارند .اما هیچ فعالیت انسانی دیگری را سراغ دارید که با وجو چنین نرخ پایینی از موفقیت همچنان بی شمار داوطلب داشته باشد ؟

ص 78 :ساختار فیزیکی هر کدام از ما ،درست مثل روابطمان  ،در گذر زمان تغییر می کند و تکرار می شود ،از کار می افتد و پژمرده میشود ،تحلیل می رود و پیر میشود . همه ی ما بیمار میشویم و بهبود می  یابیم ،یا بیمار بیمار میشویم وضع مان وخیم تر میشود .از زمان ،مکان ،چگونگی و چرایی اش آگاه نیستسم .اما هر طور شده ادامه می دهیم .

ص 77:وقتی میتونی از واقعی بودن یه رابطه مطئن باشی که میفهمی ممکنه به سادگی از دستش بدی .

ص 82:برای اولین بار این فکر به ذهنم خطور میکند که شاید مرگ هم درجاتی دارد . همانطور که هر چیز دیگری در دنیا درجات گوناگونی دارد :درجات زنده بودن ،عاشقی ،تعهد و ایمان .این بره ها

ص 104 :جیک گفت دوتا از مهم ترین ویژگیهای تعامل روشنفکرانه از این قرارند

یک :موضوعات ساده را ساده بگیر و موضوعات پیچیده را پیچیده

دو :هرگز با یک استراتژی یا راه حل وارد مکالمه نشو .

ص 110 :جیک گفت :منظورم تمثیل و استعاره های پیچیده است .صرفا از طریق تجربه نیست که صحت و سقم و اهمیت موضوعی رو درک میکنیم ،بلکه با مثال ها ،شواهد و سرمشق هاست که میپذیریم ،رد میکنیم و تشخیص مدیم . اهمیت نمادها در درک ما از زندگی ،هستی و ارزش هایی که عمرمون رو صرف شون می کنیم ،کم تر از ریاضیات و علوم نیست . این حرف ها رو از جایگاه یه دانشمند و محقق  میزنم . این ها همگی بخشی از نگاه مون به زندگی و فرایند تصمیم گیری ماست .

ص141:شاید عاقبت بر ترسهایم غلبه کردم و عاشقش شدم .شاید رابطه امانبه مرور بهتر شود .شاید آن قدرها هم که به نظر میرسد غیرممکن نباشد . شاید با گذرزمان و تلاش اوضاع بهتر شود .اما حفظ رابطه چه ارزشی دارد اگر نتوانید افکارتان را با شریک زندگیتان در میان بگذارید ؟

ص165 :تنها که هستم خوشحالم .تنها ،اما راضی . تنهایی آن قدرها هم بد نیست ،خوبیهای خودش را دارد .میدانم چگونه با تنهایی کنار بیایم .نمیتوانیم همه چیز را با هم داشته باشیم .

ص165 :شاید شناخت دیگران محال باشد . شاید حتی بادوام ترین ،صمیمی ترین و موفق ترین ازدواجها هم یکی از دو طرف همیشه نداند که دیگری چه فکرهایی در سر دارد .هرگز نمیتوانیم افکار دیگران را بخوانیم و دقیقن همین افکارند که به حساب میآیند و افکار واقعیت اند ،اعمال ام می توانند ساختگی و متظاهرانه باشد .

ص172:مدرسه جایی است که هه مجبوریم به ان برویم :برایآشنایی با توانایی های بالقوه و ساختن آینده مان ،بریا بلوغ ،ترقی و کمال  مان

ص 178 :اصلاٌچه کسی معیار خوبی و بدی  اشخاص را تعیین میکند ؟

ص178و179:ما هرگز نمیدانیم و نمیتوانیم بفهمیم که در عمق وجود مردم چه میگذرد و انگیزه شان برای کارهایی که می کنند چیست . حداقل نه از تمام افکار و انگیزه های شان . این ترسناک ترین بینش جوانی ام بود . اینکه ما هرگز قادر به شناخت دیگران نیستیم . .مننیستم شما هم نیستسد .

شگفتآور است که چگونه روابط انسانها با وجود محدودیت شکل میگیرد و ادامه می یابند ،محدودیتهایی که از نبود شناخت کامل از یکدیگر ناشی میشوند هرگز با اطمینان نمیتوانیم بگوییم طرف مقابل مان به چی فکر میکند یا اینکه طرف مقابلمان کیست . نمی توانیم هر کاری دل مان خواست بکنیم .باید رفتار خاصی در پیش بگیریم .حرفهایی بزنیم که ازمان انتظار می رود .

اما در عوض میتوانیم به هر چه دلمان خواست فکر کنیم .

هرکسی میتواند به هر چیزی که می خواهد فکر کند . افکار ما تنها واقعیت زندگی مان هستند . این عین حقیقت است . تردید ندارم . افکار هرگز ساختگی یا بلوف نیستند . این دریافت ساده همیشه  با من باقی مانده .

ص179 :وقتی تنهایید گذر زمان ار حس نمی کنید .زمان منتظر هیچ کس نمی ماند .

ص180 :پذیرش شر به غایت هولناک و تاکن دهنده است ،اما تا زمانی که  تو را هدف قرار نداده ،شکایتی نداری .نادیده اش می گیری و به زندگی اتدامه میدهی . چون سر تو نیامده و سراغ کس دیگری رفته .

ص 186 :آدم به مرور به تاریکی عادت می کند ولی به سکوت نه .

ص 190 :بارها شنیده ام مردم از متضاد حقیقت و متضاد  عشق حرف می زنند .

ص190 :تلقی است که ترس ،وحشت و هراس را گذرا و پایدار می داند .به این معنی که وقتی این احساسات سراغ تان میآیند ،همچون موجی سهمگین با شدت  وحدت تام به شما حمله ور میشوند.،اما دوام چندانی ندارند و خیلی زود عقب می نشینند . ولی حقیقت ندارد .آنها عقب نمینشینند ،مگر آنکه احساس دیگری جایگزینشان شود .ترس عمیق اگر فرصت پیدا کند ،ریشه میدواند و ماندگار میشود . نمیتوانید ازش عبور کنید ،به اش رودست بزنید یا مهارش کنید ،ترس اگر مداوا نشود ،عفونت می کند درست مثل کهیر .

ص195:مهمترین چیزها در زندگی همان هایی تند که پیوسته نادیده گرفته میشوند.تا اینکه سرانجام موقعیتی نظیر این پیش بیاد و دیگر نمیتوان نادیده شان گرفت .

این محدودیت ها و ضروریات ،زندگی را به کاممان تلخ میکنند . همین حدود و ثغور و بی ثباتی های انسانی . شما نمی توانید فقط تنها باشید . همه چیز هم زمان هم اثیری است هم ملال آور . چه بسیار چیزهایی که وابسته اشان هستیم و چه بسیار چیز هایی که از آنها می هراسیم و والزامات دیگر .

ص197:در کار درست انجام دادن و انتخاب کردن موهبتی نهفته ست . ما همیشه حق انتخاب داریم . در هر روز از زندگی مان ،تا لحظها ای جان در بدن دارم ،حق انتخاب با ماست . هر کسی که در طول زند گی مان انتخاب می کنیم ،با انتخاب مشابهی مواجه هست و این قصه ای که هر روز تکرار میشود .میتوانیم تلاش کنم که نادیده اش بگیریم ؟فاما باز هم یک سوال هست که در برابرمان قرار دارد .

 

 

 

 

 

 

 

دانستنیها :ص4